صدای قهقهه های دیووانه وار

قلبمو تو دستش گرفته و هردفعه با اون لبخند مزخرفش بیشتر خراشش میده

دیوارای اتاق به رنگ خونم ماهرانه نقاشی شدن

این بود پایان خوش که میگفتی ؟

پ.ن:فکر نکنم نیاز باشه بگم چقدر اهنگه رو دوست دارم نه ؟

 

 

سرمو روی قلبش گذاشته بودم 

صدای قلبش رو حس می کردم

برای یه لحظه ... آرزو می کردم کاش بجای اون تو بغل تو می بودم

بجای اون ... گرمای دستای خوش فرم تورو دور کمرم حس می کردم

هیچی لذت بخش تر از بغل تو نیست ...

و تو داری همین یه چیز کوچیک رو هم از من دریغ میکنی .

پ.ن: نمی خوام وقتی ایکس داریم از مدرسه بزنم بیرون ... ولی امان از دوست هایی که شادی و صدف باشن ! 

پ.ن2: یکی به من بفهمونه زخمی کردن دست با کیسه بوکس اونقدرا هم جذاب نیست که دارم به شاهکارم نگاه میکنم و لذت می برم !

 

 

آجوشی ... من بارها سعی کردم بهت بفهمونم 

سعی کردم بهت بفهمونم زندگی بدون تو سخته ،

نبودنت عذاب آوره

ولی هربار متوجه نمی شدی 

شایدم ... برات مهم نبود ... طوری رفتار می کردی که مثلا متوجه نشدی

نمی دونم :)