۸ مطلب توسط «- ناشناس -» ثبت شده است

سلام؟

اولین پست بعد از 4 سال!

خیلی میگذره خیلی خیلی زیاد.

رو راست باشم اونقدراهم دلم برای اینجا تنگ نشده بود، حس خاصی هم نسبت بهش ندارم انگار نه انگار یه زمانی تنها جایی بود که داشتمش و اگر یک روز پست نمیزاشتم صبحم شب نمی‌شد!

الان فقط یه بخش از گذشتمه که خاک گرفته‌اش.

حدود 200 پست اینجا مونده بود که برداشتم. خوندن حرفا و ریکتای یه بچه 13 14 ساله برای یه بزرگسال خیلی جالب و بانمک بود (چقدر بچه بودم).

هنوزم همون مهدیس 14 ساله ام و جدی هیچی راجبم تغییر نکرده البته اگر یه سری چیزارو فاکتور بگیریم.

هنوزم مثل قبل نوت های جالب و قشنگی که می‌بینم رو یه گوشه می‌نویسم، هروقت دلم میگیره دست به قلم میشم و باحال ترین بخشش اینجاست که دو سه سال اخیر شروع کردم به دوباره نقاشی کردن(بماند که یک سال تنها جایی که رفت و آمد داشتم بیمارستان بود)و به جرئت میتونم بگم که همون طراحی های مختلف تونست من رو از اون اتفاقات وحشتناک نجات بده وگرنه خدا می‌دونست کی قرار بود سرپا بشم!

مثل همیشه نتونستم بین خوشحالی خودم و بقیه خودم رو انتخاب کنم پس یک سال دیگه مجبور شدم همه اون دراما های کنکور رو تجربه کنم (بماند که کنارش الان تو رابطم و عاشق یه پسر کله فرفریم هستم) شاید باید ازش اینجا بنویسم؟نمی‌دونم. فقط به جرئت می‌تونم بگم بعد از اون همه سال قشنگ ترین اتفاق زندگیم بوده و هست، اون قلب داغونم رو برام رنگی رنگیش کرده!

احتمالا به نوشتن اینجا ادامه بدم مثل قبل.

اگر پست النا نبود شاید هیچوقت سروکله ام اینجا پیدا نمیشد.

پ.ن 1: بیان همچنان قاطی داره ها!اصلا نمیشه فایل آپلود کرد و این عصبیم می‌کنه.

پ.ن 2: هرکی باهاش صمیمی بودم اینجا رفته ولی جدا از اون همون چند نفر انگشت شمار .. کسی هست؟صحبت کنیم.

پ.ن 3 : سر قالب پیر شدم بخدا. کاملا فراموش کردم چطور باید قالب زد و این اذیت کننده اس (یه سری جاهای اینم باگ داره)

  • نظرات [ ۹ ]
    • - ناشناس -
    • Tuesday 1 Bahman 04

    شاید یه خداحافظی ؟

    حقیقتا خیلی وقت بود میخواستم یه همچین پستی بزارم اما به اندازه کافی درگیر بودم و هردفعه از یادم میرفت.

    اولین بارم اینجا ... مثل بقیه وب ددی و مونی جذب دریا و پانی شدم .. وب زدم و اولین بارم با پانی حرف زدم حقیقتا حتی یه درصدم فکر نمی کردم روزی برسه که به اینجا برسم .

    روزای اول خیلی خوب بوداا ! دوستای جدید ، ادمای جدید همه چیز برام تازگی داشت هم خوب بود هم عجیب غریب روابط رو که میدیم اینطور بودم وای خدایا اینا چی میزنن ؟ فکرشم نمی کردم تهش این بشهه.

    یه اشتباه کردم ... گذاشتمش پای بچگیم و اینکه اره تازه وارد این محیط شدم ادمه دیگه دست خودش نیست اولاش پشیمون بودم ولی الان نه ... حداقل ادما بعد یه مدت چهره واقعی خودش رو نشون میدن.

    ضربه خوردم ؟ وای ... نمیخوام اصلا در رابطه با این یکی صحبت کنم گند ترین بخشش مربوط به همینه ولی ... برام مهم نیست دیگه جدا مهم نیست.

    تو لجن گیر کردم ... همه سعی میکردن کمکم کنن ... ادما جدید وارد زندگیم شدن ... اوضاعم بهتر شد ولی اونم صرفا برای یه مدت کوتاه بود و الان همه چیز تغییر کرده.

    اخرم کیا موندن برام ؟ درسته همون گوگی و موچی کوچولوم که حقیقتا از اوایل ک اومدم اینجا گند کشیدم به همه چی .

    هیچکس هیچکس برام نه مثل اتنا شد نه مثل سلدا! 

    سه تا دختر ۱۴ ساله ، بی خبر از دنیای بی رحمی ک توش زندگی می کردن صبح تا شب به بهانه های مسخره به هم پیام میدادن .

    تهش چی شد ؟ خنده های از ته دلمون کجا رفت ؟ ساعت ها پشت گوشی حرف زدن و خندیدنامون چی ؟ من این وسط ضربه های بیشتری خوردم و این دوتاهم با من شکستن ولی تهش ؟ اره با وجود تمام مشکلات با وجود نبودنام اما بازم کنارم موندن ... بازم بعد سه سال روز به روز بیشتر همدیگه رو دوست داریم و قرارم نیست کسی هرگز جای این دو نفر رو برای من بگیره :)

    ما نه می تونیم مثل قبل باشیم نه می تونیم اینده بهتر از اینی داشته باشیم.

    رفتار های من عوض شده شاید اطرافیانم بفهمن صرفا برای چند نفر انگشت شماری هنوز همون مهدیس قبلیم ... همون شیطنتا رو دارم ... ادما رو دیگه میشناسم ... خسته م از دروغ و کصافت کاری

    اینجا جای من نبود و نیست

    آدمای اینجا خیلی بی رحم تر و ظالم تر از ادمای دیگه ن ... همه فقط خودشون رو میبینن ... به هم ضربه میزنن چشاتون رو باز کنید چند نفر رو شکستید ؟ چقدر تو زندگیتون لجن به بار آوردید ؟ نمی گم من خوبم اقا اصلا من بدم ولی شما چی ؟

    دیگه حوصله اینجا رو ندارم

    حتی حوصله وب کوفتیمم ندارم

    خستم از اینجا ... از گذشته ... از ادما 

    اینم اخرین پست تو این وب میشه!

    بعد دوسال منم میرم ... مثل رایا .. مثل یوکی مثل خیلیا که گذاشتن و رفتن و فراموش شدن ... هرچند هنوزم من یکی بهشون فکر میکنم

    فقط ... امیدوارم کسایی ک جدیدا وارد اینجا میشن ... تهش گندشون در نیاد :)

    نمیخوام بعد رفتنم ... کسایی ک اینجا بهم نزدیک بودید بشینید بگید بی رحم بود چی بود پشت سرم حرف بزنید ... حق ندارید قضاوتم کنید ... حق ندارید! من فقط خسته م و حوصله هیچی رو حقیقتا دیگه ندارم ... نه ظالمم نه بی رحم هنوزم همون ادم احساسیم ک میشناختید با این تفاوت دیگه کمتر کسی میتونه اشکا و خنده هامو ببینه ...

    برای همتون ارزو های خوبی میکنم چه کسایی ک خوبید چه کساییم که بد ... ادم برای رفتاراش دلیل داره و منم حوصله قضاوت رو ندارم

    مراقب خودتون باشید 

    پشمکی این وب *-*:)

    ۱۶:۱۰-

    + اگه خواستید باهام در ارتباط باشید ... میتونید ایدی تل یا اینستام رو بگیرید البته ... فقط کسایی ک واقعا بهشون اعتماد دارم ... هرچند اعتمادی دیگه نمونده 

    • - ناشناس -
    • Tuesday 16 Esfand 01

    Untitled ~

    صدای قهقهه های دیووانه وار

    قلبمو تو دستش گرفته و هردفعه با اون لبخند مزخرفش بیشتر خراشش میده

    دیوارای اتاق به رنگ خونم ماهرانه نقاشی شدن

    این بود پایان خوش که میگفتی ؟

    پ.ن:فکر نکنم نیاز باشه بگم چقدر اهنگه رو دوست دارم نه ؟

     

     

    سرمو روی قلبش گذاشته بودم 

    صدای قلبش رو حس می کردم

    برای یه لحظه ... آرزو می کردم کاش بجای اون تو بغل تو می بودم

    بجای اون ... گرمای دستای خوش فرم تورو دور کمرم حس می کردم

    هیچی لذت بخش تر از بغل تو نیست ...

    و تو داری همین یه چیز کوچیک رو هم از من دریغ میکنی .

    پ.ن: نمی خوام وقتی ایکس داریم از مدرسه بزنم بیرون ... ولی امان از دوست هایی که شادی و صدف باشن ! 

    پ.ن2: یکی به من بفهمونه زخمی کردن دست با کیسه بوکس اونقدرا هم جذاب نیست که دارم به شاهکارم نگاه میکنم و لذت می برم !

     

     

    آجوشی ... من بارها سعی کردم بهت بفهمونم 

    سعی کردم بهت بفهمونم زندگی بدون تو سخته ،

    نبودنت عذاب آوره

    ولی هربار متوجه نمی شدی 

    شایدم ... برات مهم نبود ... طوری رفتار می کردی که مثلا متوجه نشدی

    نمی دونم :)

    • - ناشناس -
    • Thursday 19 Aban 01

    •1•

    اروم صورتشو نزدیک مرد روبروش برد و زیر گوشش زمزمه کرد: اگه یه روز ولت کردم چیکار میکنی؟ اگه عاشق یکی دیگه شدم چی میشه؟

    با حرفای ناگهانی پسر روبروش قلبش درد گرفت و با بهت نگاهش کرد، تن صداشو پایین اورد و لب زد:

    _اگه یه روز عاشق یکی دیگه بشی یعنی مال من نیستی ، تو همین الانش هم عاشق من نیستی پس نمیتونم خودمو مالک تو بدونم ، اما اگه یه روز یه نفر بهت گفت هیچکی اندازه‌ی من دوستت نداره بهش از من بگو باشه؟ وقتی با منی هر درد و غمی که داری رو فراموش کن من بهت رنگی از آرامشو میدم باشه؟

    پ.ن:میرم گریه کنم"-"اشکام=~=

    • - ناشناس -
    • Tuesday 19 Bahman 00

    حرفای دلم؟؟

    _پرسیدی چرا مقابل تو ذره ای غرور ندارم،تویی که مدام بهم زخم زبون میزنی و آزارم میدی.منم اینجوری جوابتو میدم...

    توی قلب مرده ام که همه ی احساساتم رو درون خودش دفن کرده و به رنگ سیاه در اومده،تو..تنها کسی هستی که جایگاهت هنوز سر جاشه! تنها کسی که بهش احتیاج دارم و تنها کسی که...میخوام کنارم باشه،تو تنهایی که برای خودم و زندگیم ساختم!:)

    تو تنها کسی هستی که من غرورم رو براش زیر پاهام میذارم،چون هنوزم با وجود درد هایی که بهم میدی،بدخلقی هات،زبون تیز و برنده ات،دوست دارم!:)

    -The Trap-

    ولی این قطعا قشنگ ترین فیکی بود که بعد دزیره خوندم")

    • - ناشناس -
    • Wednesday 1 Dey 00

    عشق یه طرفه

    با قدم های آهسته و سنگین از پشت میز خارج شد و روی
    مبل روبروش نشست:
    _ این حرفا رو بیخیال...بهت خبر رسیده که دارن عشقت و ازت
    میگیرن؟
    با این حرف لبخندش کم کم از روی صورتش محو شد، شنیده
    بود، مورگان یک هفته ی پیش بهش زنگ زده بود و ترجیح
    میداد خبر احساسات کوچیکی که بین روهیت و مارین شکل
    میگرفت رو بهش بگه.
    _ بله قربان...راستش...حس خوبی دارم.
    _چرا؟ مگه دوسش نداری؟
    پوفی کرد و صاف نشست، تهیونگ که بیقراری کمیابش رو
    دید، دستش رو توی جیبش برد و بسته ی سیگار رو جلوش
    گرفت:
    _ احمق که نیستم...میدونم جلوی من روت نمیشه سیگار
    بکشی...
    جاش به چشمهای سرد و آرام تهیونگ خیره شد و سیگاری رو
    برداشت، فندک خودش رو از جیبش خارج کرد و زیر سیگارش
    گرفت، پک کوتاهی زد و گفت:
    _ دوستش دارم...اما به قول آقای سالیوان...بعضیا به دنیا اومدن
    که عاشق بمیرن...
    تهیونگ تک خنده ای کرد و سرش رو به تاسف تکون داد:
    _ ترست و با این حرفا توجیه نکن...
    _ ترس نیست قربان...عشق درد داره، شما که باید بهتر
    بدونین...عشق تاوان داره و تاوانشم خیلی سنگینه.
    تهیونگ اخمی کرد و به جلو خم شد، با صدای خش دار و
    لهجه ی غلیظ فرانسویش که هر روز بیشتر از قبل رو به
    پیشرفت بود جوابش رو داد:
    _ تو نمیتونی از حقیقت فرار کنی سروان...همه میگن عشق
    تاوان داره...اما نمیدونن عشق خود تاوانه...این همه درد این همه سختی، این همه غم...اینا نشونه های تاوانه...چیزی رو پیدا
    کن که بیشتر از عشق اینا رو داشته باشه...میتونی؟

    جاش که توی عمق چشمهای نافذ مافوقش کم شده بود با
    صدای آرومی زمزمه کرد:
    _ فکر نکنم...ولی شما که نمیدونین قربان...عشق یکطرفه به
    کسی که دوستت نداشته باشه...فقط توی فیلما و کتابا
    قشنگه...ولی تو واقعیت...تلخه...مثل سم شوکران...میکشه...از
    درون نابودت میکنه...

     

    DESIREE

     

    • - ناشناس -
    • Monday 17 Aban 00

    ببوسش تا بمیرم اوژنی

    _چی از جون من میخوای؟تا کی قراره بخاطر تو گریه کنم؟تا کی قراره بخاطر  تو آسیب ببینم؟

    با عصبانیت کف دستهاش رو به سینه ی تهیونگ کوبید و هلش داد، با تمام وجود داد زد تا از ریختن اشکهاش جلوگیری کنه.

    _مگه نگفتی دوستم نداری؟مگه نگفتی برم دنبال زندگیم؟منم رفتم...منم دوستت ندارم تهیونگ، دوستت...

    _دهنت رو ببند.

    با داد تهیونگ حرفش توی دهانش خفه شد، تمام میهمان ها در سکوت بهشون خیره شده بودن، هیچکس از اتفاقاتی که بین تهیونگ و جونگکوک افتاده بود خبر نداشت.اینبار تهیونگ صداش رو بالا برد و در برابر چشمهای غریبه ها حرف های دلش رو بیرون ریخت:

    _هرچقدر میخوای دروغ بگو...ولی نگو که من و دوست نداری...میخوای چیکار کنم؟میخوای جلوت زانو بزنم؟میخوای جلوی کل آدمایی که اینجا زندگی میکنن، داد بزنم که بهت نیاز دارم؟میخوای همه بفهمن که حاضرم واسه داشتنت به هرکس و ناکسی التماس کنم؟آره جونگکوکا...حاضرم واسه داشتنت به هر کسی التماس کنم....

    با چشمای پر از اشک قدمی به سمتش برداشت و صداش رو پایین تر برد و با بغض بدون اینکه به تمام آدم هایی که نگاهشون میکردن اهمیتی بده، گفت:

    _میخوای برگردم سئول؟میخوای تو رو با عشقت تنها بذارم؟پس من و بکش...برو جلوی چشمهای من ببوسش...اگه میخوای من و بکشی انقدر طولش نده،همین که لبهات و رو لب یکی دیگه بزاری مرگ من و میبینی...قول میدم بعدش دیگه من و نبینی...برو ببوسش تا باور کنم،مال من نیستی...

    توی یک متریش ایستاده بود و به چشمهای خیس از اشکش خیره شده بود،اولین قطره اشکش فرو ریخت و با بغض زمزمه کرد:

    _برو ببوسش تا بمیرم اوژنی...

     

    DESIREE

    و من اصن سر این گریه نمیکنم:)

    • - ناشناس -
    • Sunday 16 Aban 00

    .Weł¢øмe.

     

     

    • - ناشناس -
    • Tuesday 18 Khordad 00
    به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری
    سر به تایید تکان دادی و گفتی آری
    عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود
    او که از جانت دوست ترش می‌داری
    منوی وبلاگ
    کلمات کلیدی